پشتم را خالی کنی
    نمی افتم
    میمیرم


    کاش میشد بدون اینکه کسی بداند یکی به روزهای هفته اضافه کنیم. برای (باهم بودن) برای (مال هم بودن ).


    همین که تو نگاه می کنی
    و من نگاه می کنم
    تا ببینیم کدامیک از ما نگاه می کند
    خود  خود  عشق است


    تو
    شیرین ترین دردی بودی که کشیدم


    ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ
    ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻢ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﻣﻲ ﮐﻨﻢ
    ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ
    ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﻠﺪﻡ
    ﺑﻴﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
    ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺳﺮ ﮐﺸﻴﺪﻥ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﮔﻴﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ

    .

    .

    .


    امان از روزی که میبینی چیزی برایت نمونده جز یک بغل تنهایی…
    چند خط حرف نگفته… و یک دل


    به خلوت یک نفره ام طعنه نزن
    اینجا مدتهاست که یک + یک
    می شود :”یک


    تومرا آزردی
    که خودم کوچ کنم از قلبت
    وخیالت راحت
    میروم آنجایی
    که دلی بهر دلی تب دارد
    عشق،زیباست وحرمت دارد


    آرام آرام می بوسمت. انقدر که طرح لب هایم, روی تمام بدنت جا بماند! بگذار بدانند آغوش تو, تنها, قلمروی من است


    ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩ ..
    ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ …
    ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ …
    ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮﺩ …
    ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ …
    ﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ …
    ﻗﺼﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ …
    ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ …
    ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ


    نشانی قلبت را هرگز از یاد نبرده ام
    فرسنگها هم دور باشی
    هوایت که به سرم بزند
    می نشانمت…
    کنار رویا هایم
    دستهای دلواپسی ام را
    قفل میکنم به بودنت…
    تو…
    همان جان منی…
    که گاهی می رسی به لبهایم


    مرهم زخم های کهنه ام کنج لبان توست! بوسه نمی خواهم، چیزی بگو


    در نبود تو برگ زردی شده ام میان برگ های سبز
    تاب طعنه تابستان را ندارم
    کاش کاری کنی پاییز بیاید


    خیال کردی …وقتی به همراه دیگری …از کنارم می گذری.. دنیا به آخر می رسد.. دنیایت من بودم …که به آخر رسیدم ….. و تو اکنون هیچ نیستی


    ﺍﺯ ﺩﻟﻤﺮﺩﮔﻰ ﻫﺎﻯ ﺗﻮ، ﺯﻳﺮ ﺳﻘﻒ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﻳﺐ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺍﻡ …
    ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﻯ ﺳﺮﺩ ﺗﻮ ﻣﻰ ﻣﻴﺮﻡ
    ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻨﻰ ﻧﻤﻰ ﻣﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﺑﺎﺷﻰ …
    ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ … ﺧﺴﺘﻪ


    وقتی نبض مهتاب در گوشم لالایی می شود…
    سر بر پایش می گذارم و آن وقت است که…
    گل بوسه های ماه بر گونه ی رویایم می نشیند ستاره چینی تو و…
    خواب های نقره ای من آغاز می شود


    میگویند….
    ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ
    ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺑﺪﻥ ﺑﻪﺣﺮﻑ ﻣﯿﺎﯾﻨﺪ
    ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﺩﻟﻢ ﻻﻝ ﺷﻮﺩ…
    ﭼﻮﻥ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯼ
    ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ