بی رنگ رخ ات زمانه زندان من است


    پیچیدگی های نگاهت ویرانم می کند
    وقتی عاشقانه به من می نگری
    و خیره خیره
    محوم می کنی


    نیازمندم به تو..
    به داشتن ات..
    به توجه ات..
    به مهربانی ات…
    نیازمندم به تو و بی نیاز شدن در کنارت…
    نیازمندم که خط بزنی همهٔ نیازمندی هایم را


    ﺣﺮﻓﻲ ﻧﻴﺴﺖ
    ﺩﺭ ﺳﻜﻮﺗﻢ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻛﻨﻴﺪ
    ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺧﺸﻜﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ
    ﺣﺮﻓﻲ ﻧﻴﺴﺖ
    ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﻲ ﻓﺮﻭﻍ
    ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯﻧﻪ ﺭﻫﺎﻳﻲ
    ﺯﺑﺎﻥ ﻗﺎﺻﺮ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﻴﺴﺖ


    صد گل به روی پیرهنت هست، میشود
    من نیز روی پیرهنت ” گل پسر” شوم؟!

    .

    .

    .

    .

    .


    به چشمم روز و شب عشق آفرینی
    تو زیبا دختر روی زمینی
    به دست تو دلم را میسپارم
    که یار اولین و آخرینی


    از دور دوستت داشتم ! بی هیچ عطری آغوشی نگاهی یا حتی بوسه ای تنها دوستت داشتم اما حالا اگه دور شی چه کنم با این همه وابستگی


    ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺪﺍﻧﻢ !…
    ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ …؟
    ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ
    ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ


    گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
    و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
    مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
    ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی


    دیروز اومده بود دیدنم با یه شاخه گل و لبخندی ک همیشه آرزو شوداشتم
    گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده
    من چیزی نگفتم فقط نگاش کردم.
    وقتی ک رفت سنگ قبرم از اشکاش پر شده بود


    با تو از عشق میگفتم از پشیمانی
    و از این که فرصتی دوباره هست یا نه؟؟
    در جواب صدایی بی وقفه میگفت:
    ” دستگاه مشترک مور نظر خاموش میباشد!!!”


    چرا من هرصبح خودم را در آینه ی تو سبز میبینم…
    و تو خودت را در آینه من آبی؟
    بیا برویم باورمان را قدم بزنیم…
    تا شانه های خیابان خیال کنند….
    جنگل و دریا به هم رسیده اند


    هزاران دست هم ک ب سویم دراز شود پس خواهم زد…
    من تنها…تمنای دستان تو را دارم
    باور کن خیلی حرف دارد
    وفادار دستهایی باشی ک حتی یکبار هم لمسشان نکرده ای