غروب غمگین ترین تصویر طبیعت است
    اما غمگین تر از او ماییم که ازهم جداییم


    دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را می تواند تحمل کند


    تو را در چهره ی غمگینِ صیادی بدونِ تور
    تو را در شهدِ کندوهایِ بی زنبور . . .
    « گم کردم »


    هزار بار دیگر هم از این شانه به آن شانه بغلتی..
    این شب صبح نمی شود..
    وقتی دلت گرفته باشد


    مدتیست که دیگر شب
    شب نیست !
    همان ادامه روز است …
    کمی تاریکتر !
    ساکت تر !
    و بی نهایت غمگین تر

    .

    .

    .

    .


    میروی آن دل مسکین مرابرگردان
    شب بارانیه غمگین مرا برگردان
    هر چه بردی زجان ودل من حرفی نیست
    لااقل آن
    من
    پیشین مرابرگردان


    بوی سیگار شدیدی آمد…
    با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است
    نکند باز دلش…
    پله هارا دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام!
    پدرم را دیدم،
    زیر آوار غرورش مدفون
    زیر لب زمزمه داشت


    مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند
    میم مثل مرد


    بیچاره گل فروش
    تنها کسی است که، وقتی با گل وارد خانه می شود همه غمگین می شوند


    شب است
    و در بدر کوچه های پر دردم !
    فقیر و خسته بدنبال دوست میگردم
    اسیر ظلمتم ..
    رفیق کجا ماندی ؟؟!!
    من به اعتبار تو فانوس نیاوردم


    سلام ای عاشق اندوهگینم
    نمی خواهم تو را غمگین ببینم
    اگر درد دو چشمت دیدن ماست
    بیا تا از دو چشمت درد چینم


    نمیترسم ز مردن یا جدایی / از ان ترسم سر قبرم نیایی
    ز خاکم غنچه ای غمگین در اید / بگوید ای امان از این جدایی


    کمی عوض شدم؛
    دیریست از خداحافظی ها غمگین نمی شوم؛
    به کسی تکیه نمی کنم؛
    از کسی انتظار محبت ندارم؛
    خودم بوسه میزنم بر دستانم؛
    سر به زانوهایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم …
    چقدر بزرگ شدم یک شبه


    روز های برفی طولانی ترند….
    برای کودکی که از سوراخ کفشش به زمستان نگاه میکند


    گریه میکنم با خیال تو به نیمه شبها/ رفته ای و من بی تو مانده ام غمگین و تنها
    بی تو خسته ام دلشکسته ام اسیر دردم/ از کنار من میروی ولی بگو چه کردم
    رفته ای و من آرزوی کس بسر ندارم / قصه وفا ا با دلم مپرس باور ندارم