چشم های گرانت را خرج رفتنم نکن!

    بی تو من

    مفت هم نمی ارزم …

    .

    .
    .

    روزهایم

    همچون برگ های پاییز

    غروب که می شود می افتد …

    نمی دانم درخت زندگیم چند برگ دارد…؟!

    فقط می دانم پاییز است…!

    .

    .
    .

    دنیای من…

    “مجازیش” هم غمگین بود!

    .

    .

    .

    حکایت عجیبی دارد این “اشک”

    کافیست حروفش را به هم بریزی تا برسی به “کاش”

    .

    .

    .می خندم!

    تظاهر به شادی می کنم!

    حرف میزنم مثل همه…

    اما…

    خیلی وقت است مرده ام!

    خیلی وقت است دلم می خواهد روزه ی سکوت بگیرم!

    دلم می خواهد ببارم…

    .

    .
    .

    در این بهار

    چیزی جز جای خالی تو رشد نمی کند . . !

    .

    .
    .

    و تمام جمعه ها می دانند

    غروب های بی تو

    یعنی چه …

    .

    .
    .

    باز هم مثل همیشه که تنها میشوم…

    دیوار اتاق پناهم میدهد…

    بی پناه که باشی قدر دیوار را میدانی…

    .

    .
    .

    خدایا میشود باران ببارد…؟!

    این بغض به تنـــــــــهایی…

    از گلویـــــــــم پــــــــایین…

    نمی آیـــــــــــــــــــــــــد…!

    .

    .
    .

    دلـــــــم کــه میگیرد

    به خودم وعــــــده های روز خوب را میدهـــــم

    از همــــان وعده های خوبــی که

    سالهــــــاست به امیـــــد رسیدنشان

    تقویــــم را خط خطی میکنم

    .

    .
    .

    بعضی از اشیا حس دارند …

    گریه می کنند …

    مثل بالش من …

    هر شب غرق اشک است !

    .

    .
    .

    پلی چوبی و پوسیده بر رودخانه ای طغیانگرم

    چه بیهوده است انتظارِ عبورِ تو . . .

    .

    .
    .

    هر شب پتروس شهر من خواب است

    وقتی چشمانم چکه می کنند . . .

    .

    .
    .

    ﺑﻴـــﺸﺘﺮ ﺁﺩﻣﺎ ﺗﺠﺮﺑﮥ ﻳﻩ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﻧﺨــﻮﺍﺑﻴﺪﻥ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻥ

    ﯾﻪ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺗـــﻮﻱ ﺟﺎ ﻏﻠﺖ ﺯﺩﻥ

    ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑـﺮ ﻫﻢ ﻧـﺬﺍﺷﺘﻦ !

    ﺑﻴـــﺸﺘﺮ ﺁﺩﻣﺎ ﻫﻤــﻮﻥ ﺷﺐ ﺑﻴﻦ ﺩﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﻋﻘـــﻞ

    ﻭ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﻨـــﺎ ﺭﻓﺘـــﻦ

    ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻴــﭻ ﻭﻗﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧــﮑﺮﺩﻥ

    ﻓﻘــﻂ ﺯﻧﺪﻩ ﺑــﻮﺩﻥ !

    .

    .

    .

    تلخی رفتنت را تاب آوردم…!

    اما دلتنگی غروب های جمعه بعد از تو مرا از پای در آورد…!